خوب یادم هست: دو خیابان پایین تر از خانه ما، یک در آبی بزرگ بود که همییییشه باز بود. دیوارهایش رنگ و وارنگ بود و اولین چیزی که توجه یک بچه 4-5 ساله را جلب می کرد تاب و سرسره و چرخ فلکش بود. بالای در یک تابلوی قرمز بزرگ که روی آن نوشته بود: مهد کودک لاله های انقلاب
خوب یادم هست: بچه تر از حالا که بودم، آرزویم بود که یه روز صبح از خواب بیدار شوم و ببینم مامان می خواهد من را به مهد کودک ببرد!
خوب یادم هست: حتی شبها خواب می دیدم که در حیاط مهد دارم تاب بازی می کنم!
خوب یادم هست: فکر می کردم مامان و بابا من را دوست ندارند که نمیگذارند آنجا بروم!
خوب یادم هست: از خدا می خواستم مامان سر کار برود که مجبور شود من را بگذارد مهد!
خوب یادم هست....
راستی... هیچ می دانید که مهد کودک ها چه جوری به وجود آمدند؟؟!!
اولین مهد کودک دنیا را فروبل آلمانی که یک معلم بود در 1837 به نام موسسه بازی و فعالیت تاسیس کرد و سه سال بعد، اسمش را kindergarten گذاشت که با دو تعبیر مختلف آن را توضیح داده:
1. باغی برای بچه ها: جایی که بچه ها آنجا با طبیعت آشنا میشوند.
2. باغ بچه ها: جایی که بچه ها بتوانند در محیطی آزاد مهارت های خود را رشد دهند.
بچه ها در این باغ سه نوع فعالیت داشتند:
1. اسباب بازی هایی برای بازی خلاق
2. سرگرمی و رقص برای فعالیت سالم
3. مشاهده و رسیدگی به گل های باغ برای افزایش آگاهی از جهان طبیعت
فروبل برای یافتن حقیقت بازی و طبعا تنظیم کردن آن با هدف حرکت به سوی کار، تلاش می کرد
در 1851 دولت از تاثیرگذاری مهدکودک ها بر عوامل سیاسی و رواج تفکرات دموکراتیک در جامعه احساس خطر کرد!!! و مانع ادامه کار مهد کودک ها شد و به خیال خود اجازه یک تحول بزرگ را نداد درحالیکه با این کار کمک مهمی به ترویج عقاید فروبل کرد چرا که مربی مهدکودک ها از آلمان خارج شده و در کشورهای دیگر کار خود را ادامه دادند تا جایی که جامعه طرفداران عقاید فروبل در1874 شکل گرفت و فعالیت مهد کودک ها را در جهان تسهیل کرد.
در آن زمان مهد کودک جایی بود برای بازی، تعامل و برقراری ارتباط. و مربی کسی بود که به روش های مختلف به کودک انگیزه می داد که بفمد چگونه می شود ریاضی، علوم، زبان، کامپیوتر، موسیقی، هنر و حتی روابط اجتماعی را یادگرفت. و البته مهد کودک به مادر، پدر و دیگر مراقبان کودک اجازه کار کردن می داد.
و حالا من، در یک مهد کودک کار می کنم و هر روز که می گذرد از آنچه در مهد می بینم متعجب تر می شوم. تعجب می کنم وقتی می بینم که چقدر مهد کودک قرن 21 متفاوت است از آنچه فروبل پایه گذاری کرد!! راستش بچه ها عجیب هستند ولی نه به اندازه پدر و مادرها! بگذارید مثال بزنم:
· مهکامه، کوچولوترین کوچولوی مهد کودک ماست! هنوز دو سالش تمام نشده. با آن چشم های رنگی و لپهای قلمبه دل همه را می بره. همه بچه ها هم هوایش را حسابی دارند. به خصوص حواسشان هست که رژیم غذایی اش شکسته نشود چون بیماری ریه دارد و هر چیزی نباید بخورد. کافیست یک قطره اشک بریزد که همه خودشان را بکشند! همه، غیر از مامانش! مامانش تقریبا مهکامه را نمی بیند: مهکامه تا ساعت 4.5 در مهد پیش بچه هاست و بعد مربی مهد او را با خودش به خانه می برد تا 7.5 شب که مامان از آرایشگاهی که در آن کار می کند برگردد و این کوچولوی ناز را با خودش ببرد. شاید دلیلش این است که مامان در آن دوازده سالی که از خدا بچه می خواسته و خدا به او نداده بوده، نمی دانسته که بچه مراقبت کردن می خواهد، تربیت کردن می خواهد، توجه کردن می خواهد، وقت گذاشتن می خواهد! شاید هنوز هم نمی داند که بچه، مادر می خواهد!!!
· امیر مهدی 4 ساله ما، از آن پسربچه هایی است که نه به زمین بند می شود، نه به آسمان! اولین باری که او را دیدم مامانش بقلش کرده بود، از پله ها آورده بودش بالا تا برسد به اتاق من. همین که گذاشتش زمین شروع کرد به گریه کردن... گریه که چه عرض کنم؟ ضجه می زد! آنقدر ادامه داد تا مامان باز بقلش کرد و خودش قدم از قدم بر نداشت! از مامانش پرسیدم چرا بقلش می کنی؟ گفت پاهاش خسته می شه!!!! و بعد از آن هم دیگر هرقدر برای مادرش نامه نوشتم و... نیامد مهد. برخوردی که از مادر دیده بودم و رفتارهای امیرمهدی که به هر شکلی می خواست جلب توجه کند برایم عجیب بود تا اینکه دیروز خیلی اتفاقی فهمیدم که: امیر مهدی بعد از مهد کودک به خانه مربی مهدمی رود تا غروب که مامان و بابا بیایند دنبالش، چون مامانش مهمان زیاد دارد و نمی تواند بچه را نگه دارد!!!! آخرین شاهکار خانواده ش این بود که چند شب پیش تا ساعت 9 شب نیامده بودند دنبال بچه. و وقتی که مربی تماس می گیرد که ببیند چرا خبری از آنها نیست، مادر میگوید: اااای وااااای.... یااااادموووون رفته بووود!!!!!.....
این روزها با تمام وجود از پدر و مادرم متشکرم که وقتی بچه بودم من را از سر خودشان باز نمی کردند!!
نوشته شده توسط : کارشناس گفتاردرمانی
تبلیغات 
